زمزمه سويدا

با زبان , بي زباني

براي بچه هاي كر و لال

حرف من را تو خوب مي فهمي
خودت اما هميشه خاموشي
تا كه حرف تو را بهفمم من
با تمام وجود , مي كوشي

گاه حرف دل بزرگت را
مبهم و پاره پاره مي گويي
گاه با دست و چهره و چشمت
با زبان اشاره مي گويي

تو گمان مي كني كه تنهايي
من زبان تو را نمي دانم
از كتاب نگاه و رفتارت
حرف هاي تو را نمي خوانم

تو گمان مي كني كه حرفت را
هيچ كس جز خدا نمي فهمد
حرف هاي تو را در اين دنيا
دوست يا آشنا نمي فهمد

نه چنين نيست , چون كه من حتي
«آخ و آه»  تو, خوب مي فهمم
به خدا من تمام حرف تو را
از نگاه تو خوب ميفهمم

بر زبان نگاه خاموشت
رازهاي نهفته بسيار است
در دل آسمان چشمانت
حرف هاي نگفته بسيار است .

(مصطفي رحمان دوست)

واسه خدا نوشت : بارانت را قرض مي دهي ؟ هلاك شديم ...!

پ.ن : چقدر پانوشت هام كم شده !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

ايران

در اين خاك زرخيز ايران زمين                             نبودند جز مردمي پاك دين

همه دينشان مردي و داد بود                           وز آن كشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود كيششان                        گنه بود آزار كس پيششان

همه بنده ناب يزدان پاك                                   همه دل پر از مهر اين آب و خاك

پدر در پدر آريايي نژاد                                       ز پشت فريدون نيكو نهاد

بزرگي به مردي و فرهنگ                                گدايي در اين بوم و بر ننگ بود

كجا رفت آن دانش و هوش ما                            كه شد مهر ميهن فراموش ما

كه انداخت آتش در اين بوستان                          كز آن سوخت جان و دل دوستان

چه كرديم كين گونه گشتيم خار؟                       خرد را فكنديم اين سان زكار

نبود اين چنين كشور و دين ما                            كجا رفت آيين ديرين ما؟

به يزدان كه اين كشور آباد بود                           همه جاي مردان آزاد بود

در اين كشور آزادگي ارز داشت                         كشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمايه بود آنكه بودي دبير                               گرامي بد آنكس كه بودي دلير

نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت                  نه بيگانه جايي در اين خانه داشت

از آنروز دشمن بما چيره گشت                         كه ما را روان و خرد تيره گشت

از آن روز اين خانه ويرانه شد                             كه نان آورش مرد بيگانه شد

چو ناكس به ده كدخدايي كند                            كشاورز بايد گدايي كند

به يزدان كه گر ما خرد داشتيم                          كجا اين سر انجام بد داشتيم

بسوزد در آتش گرت جان و تن                           به از زندگي كردن و زيستن

اگر مايه زندگي بندگي است                            دو صد بار مردن به از زندگي است

بيا تا بكوشيم و جنگ آوريم                               برون سر از اين بار ننگ آوريم

(راستش من ديده بودم شكيلا پا اين شعر نوشت فردوسي ولي ميگن از يكي ديگه ست , من از شاعر بزرگوارش حالا هر كي هست هم تشكر ميكنم هم عذرخواهي, بر من خرده نگيريد!)

واسه خدا نوشت : چقدر مانده تا به تو برسم ؟

پ.ن : چقدر "40 دقيقه بدون قضاوت" كه از شبكه 3 ايران پخش ميشه تلخ و دردناكه !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

هواي تو

آنگونه مست بودم

كه از تمام دنيا

تنها

دلم

هواي تو را

كرده بود . . .

ميگفتم اين عجيب است

اينقدر ناگهاني دل بستن

از من كه بي تعارف ديريست

زين خيل ورشكسته كسي را

در خور دل نهادن

پيدا نكرده ام...

(زنده ياد حسين منزوي)

واسه خدا نوشت : ............... كي به جز تو معني اين نقطه چين ها رو ميدونه ؟!

پ.ن : لطفا كمي هواي تازه به من بدهيد!!!



ادامه نوشته
امتیاز:
 

باران

باور كن!
من درس لبخند را از ياد برده‏ام!
تا تو پيش درآمدِ باران را ديكته مى‏كنى

من از هجىِ باران، دريا را مى‏سازم،
طوفانى و آرام.

نمره كه مى‏دهى؛
صفر همان صفرِ ديروز است
همان گردىِ زير علامت تعجب!

جريمه‏ام مى‏كنى:
بايد صدبار بنويسى: باران
قشنگ، پررنگ، آهسته.
مى‏گويم:

اجازه خانم!
من كه باران را درست نوشته‏ام،
صدايش را هم نمى‏شنويد؟ من كه خودِ ابرم!


تو عاشق بارانى و نمى‏دانى كه ابر مادر باران است
در ريزش باران و غرش هق‏هق تو ابر را نمى‏بينى و به ناودان و چتر دلخوشى،
به چتر كه نگذاردت تا كه باران خيس‏ات كند،
آغشته‏ات كند نگذاردت كه بياميزى با باران،
با ابر، با اين قطره گرم، مگر باران از قطره‏هاى اشك نيست؟


من كه خودم انشاىِ بارانم!


اصلاً شما!
خودتان!
اصلاً خودتان هيچ بلد هستيد كه چگونه باران را مى‏نويسند؟

تو مى‏خنديدى ... هى بخند!
و من هاج و واجِ تعجبم! علامت تعجب، تعجب.
شرط مى‏بندم خود اين واژه،
تعجب از سرورويش مى‏بارد
كه چرا من هميشه متعجبم!( در فكر اين هستى كه چه نمره‏اى بايد داد؟)

دوباره مى‏پرسم:
آيا نمى‏شود كه از اين به بعد، لبخند را ديكته كنيد؟
و تو مى‏مانى، سكوت مى‏كنى و تفكر،


نه! اول باران،

بعد لبخند!
تو باران را ياد نگرفته‏اى.
مى‏گويم: اجازه خانم! به خدا من ياد گرفته‏ام،
شما مرا جريمه مى‏كنيد در حالى‏كه اقيانوس خواب مرا مى‏بيند.


و من مى‏نويسم جريمه‏ام را هزاربار،
به حالتِ شرجى،

باران، باران، باران، باران باران، باران، باران، باران

(؟؟؟)

واسه خدا نوشت : همه خواهشم از تو آرامشـــــــه !

پ.ن : نگاهت را به من مي دهي ؟!



ادامه نوشته
امتیاز:
 

نامه نادر ابراهيمي به همسرش

نامه نادر ابراهيمي به همسرش

همسفر!
در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم
و چون باد مي‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم
يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را
و يك شيوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.
عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .
من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم..
بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..
بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .
اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .
سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.
بيا بحث كنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم..
بيا كلنجار برويم .
اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.
بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.
من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.
بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم ..
عزيز من! بيا متفاوت باشيم

واسه خدا نوشت : مي داني وقتي دلگير مي شوي از من مرا بيم فرو ريختن مي لرزاند !

من نوشت : هنوز حس ديشب رو دارم , من ِ زير بارون ........ خدا !

پ.ن : حس كردم كسايي هستن كه به همچين متن هايي احتياج دارن !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

شاعرم

هي پارس مي كنند شب و روز در سرم

هي طعنه مي زنند به اشعار دفترم

« اين آب هندوانه به تو نان نمي دهد » :

ديروز با كنايه به من گفت مادرم

صد بار گفته ايد چرا ول نمي كنيد

خسته شدم ... خدا... به شما چه كه شاعرم

اصلا ً اگر نخواست كسي زندگي كند ...

اين روزها براي تو اي مرگ حاضرم

حتي بميرم و غزلي تازه تر شوم

تا چشم دشمنان خودم را در آورم

 

گفتم كه آدمند غزل گيرشان كنم

افسوس آدمند بلي !! خاك بر سرم

انكار مي كنند مرا ، خنده دار نيست ؟

از هر جهت كه فكر كني از همه سرم

اما غزل ؛ به حاشيه رفتيم الغرض

من شاعرم هميشه ، كمي هم كبوترم

پرواز را بلد شده ام چند سال پيش

از ترس اين جماعت نادان نمي پرم

شب توي شهر رسم كبوتر كشان كه بود

سنگي يواش آمد و در گوشه ي پَرم...

از : محمد ارثي زاد

واسه خدا نوشت : آنقدر بي نشان مي آيم تا در درونت گم شوم !

از ته دل نوشت : آويزانم به عقر به ها...!

پ.ن : مهربان باشيم !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

پينوكيو

سرت را بالا بگير

سينه را سپر كن

صدايت را بينداز ته حلقت و فرياد بزن :

" من فراموشش كردم ! "

....

بعد راست بيني ات را بگير و

تا ته بي نهايت برو ...

پينوكيوي بيچاره !

 

از : م . محمدي مهر

واسه خدا نوشت : دست هايم بالاست , سهم همسايه بده , من خودم مي نگرم!

اندوه نوشت : وقت خنديدن ندارم!

واسه شماها نوشت : آمده ام تا به روحتان سلام كنم , دوستتان دارم ! همين!

ابي نوشت : وقتي تو گريه مي كني , شك مي كنم به بودنم!

پ.ن : چقدر واسه اينجوري پانوشت هام تنگ شده بود!

ته نوشت : يادش بخير! روزهايي كه روبان سبــــــــز دستانمان مي بستيم و برادران بسيجي ما را "فاحشه "مي خواندند!



ادامه نوشته
امتیاز:
 

محراب

تهي بود و نسيمي .

سياهي بود و ستاره اي

هستي بود و زمزمه اي .

لب بود و نيايشي .

«من» بود و «تو» يي :

نماز و محرابي .

(سهراب سپهري)

واسه خدا نوشت : آمدنم را بنگر !

محمد اصفهاني نوشت : من از تو رسيدم به باور تو

پ.ن : چقدر دلم هوايت را مي كند!



ادامه نوشته
امتیاز:
 

سيري چند ؟

پسري گير داده بود، مدام

وقت و بي وقت،دم به دم، يك بند

كه پدر جزوه و كتاب بخر

تست كنكور «گاج» و «دانشمند»

بفرستم كلاس رايانه

«كورل» و «اكسل» و «اتوكد لند»

تا كه با علم و دانش و تحصيل

بشود دست من به جايي بند

وقت كنكور، انتخاب كنم

رشته اي باب طبع و باب پسند

در همين اصفهان قبول شوم

نه قم و بهبهان، نه شوش و زرند

پدرش شب كلافه و خسته

كت و شلوار را كه از تن كند

دست و صورت نشسته، سيگاري

گوشه ي لب گذاشت با غرولند

سپس آهي كشيد و سرجنباند

سرفه اي كرد و گفت: اي فرزند

از چه هي بي خودي براي خودت

سر هم مي كني چرند و پرند

دست ارباب معرفت كوتاه

بخت افراد بي سواد بلند

مي شود آن كه بي سوادتر است

بيشتر پولدار و ثروتمند

علم تاريخ و طب و جغرافي

همه كذب است و حقّه و ترفند

فرضاً اصلاً چه كار دارم من

با فلان شاه غزنوي يا زند

يا به من چه كه پنگوئن  بالفرض

مال قطب است يا گروئلند؟

جاي حفظ مساحت سبلان

شده ام صاحب سه دانگ سهند

گر ببيني مبلغان سواد

همه خوش باورند و خالي بند

خود حافظ مگر نمي برده

سمت بنگال و آن حوالي قند؟

تازه آن هم به اين بهانه كه هند

طوطيانش شكر كن بشوند

فكر نان كن كه خربزه آب است

دانش و علم و فضل سيري چند؟

از : نسيم عرب اميري

واسه خدانوشت : لبخندت اجازه زندگي ست .

واسه تو نوشت : سكوت پُر بهتر از فرياد تو خالي ست !

پ.ن : خوشي مرا فرياد ميزند , چند صباحي نيستم .



ادامه نوشته
امتیاز:
 

كودتا

براي چه پاورچين پاورچين در قلبم راه مي رويد

محرمانه چرا به حرف دلم گوش مي كنيد ؟!

از صحنه هاي دلم

براي كجا فيلم مي گيريد؟!

براي خروج از فلبم

نيازي

به كودتاي نظامي نبود

دوستتان داشتم

به دلم راه دادم !

(؟؟؟)

واسه خدا نوشت : مرا برسان به نورت!

افسوس نوشت : پس كجايي سهراب ؟ آب را گل كردند ....!



ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ]