تـ ـلـ ـخـ ـنـ ـد

با يك من ريش اصلاح نكرده اش

تسبيح دستش

پيراهن ِ سفيد ِ يقه شيخي اش

و يك "قرآن" كه تند تند مي خواند ؛ آيه به آيه

همان قرآن خوان هايي كه مي خوانند و مي خوانند و مي خوانند

براي ثوابش

بي آنكه بفهمند چه ميگويد خداي بلند مرتبه !

بالاي كرسي اش نشسته و براي من ِ گناهكار استغفار ميكند !

به گناه ِ گذاشتن يك شال ِ سفيد در اوج گرما در يك شهر مذهبي !

من كه مسافري بودم از ديار باران

براي آرامش دل به اينجا آمده بودم

باز هم بر دلم پا گذاشتند و عيار ظاهر مي پرسند !

باز هم به من و هم زبانان من توهين كردند

"خواهرم شال ِ سفيد شما باعث جلب توجه نامحرمان ميشود"

زورشان به دختران(!!!) فاحشه نمي رسد

زورشان به فرزندان خودشان نمي رسد

آن وقت براي من "برادر" مي شوند !

و باز هم :

تـ ـلـ ـخـ ـنـ ـد .

واسه خدانوشت : من هر روز تو را مي بوسم , تو هر روز برايم لبخند مي زني؛ مرهم دردهايم فقط تويي مهربان.

هماي نوشت : زاهدا من كه خراباتي و مستم به تو چه ؟ / ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه ؟

           تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا ؟ / من اگر گوشه ميخانه نشستم به تو چه ؟

توضيح نوشت : تا مسجد معروف مهدي (عج) رفتم و دربانان ِ جا نماز آبكشش مرا پس زدند ......!!

واسه شماها نوشت : از كنار خونه م كه رد ميشين بلند بلند بخندين , بذارين صداي خنده هاتون "لبخند" به لب هام بياره .....



ادامه نوشته
امتیاز:
 

من و كودك درونم نوشت

+ مانلي ؟ چرا همه جا  تاريكه؟ اصلا ما چند وقته اينجاييم ؟

_ منم مثل تو , نمي دونم ولي با همه تاريكيش چقدر ساكت و آروم اينجا تو هم حس مي كني ؟

+ نــــــــــــــــــــــــــهـ من فقط تاريكي رو حس مي كنم

_ اااا ميشه شبكه غر نزني ؟

+ خب باشه حالا , اصلا چرا تو اينجوري شدي ؟ چرا ديگه برام قصه نميگي ؟چرا باهام بازي نمي كني ؟

_ بازي ؟ الان ؟!!! باشه بيا بازي

+ اينجا كه انقدر تاريكه هيچجا ديده نمي شه بيا كلاغ پر

_ كلاغ پر ؟ باشه اول تو شروع كن

+ كلاغ ؟

_ پر ......

+ گنجشك ؟

_ پر ......

+ مانلي ؟

_ مانلي ؟ "در حسرت رنگ آسمان" ..... پر !

+ قبول نيست ؛ مانلي كه بال نداره !

_ آره مانلي از وقتي زميني شده بالشو گم كرده ؛ اگه مانلي پر زده باشه اينجا بهشته يا جهنم ؟

+ خودت مي گفتي بهشت خيلي خوشگله اينجا كه خوشگل نيست ! گفتي جهنم خيلي درد داره اينجا كه درد نداره ! پس اينجا كجاست ؟

_ نه بهشته نه جهنم ؛ فكر كنم دوزخه , كاش زنگ بينش جاي موشك هوا كردن درس گوش مي دادم !

+ مانلي ؟ صدا رو ميشنوي ؟ دعاست ؟ مانلي هوا داره روشن ميشه ؛ مانلي حواست با من هست ؟ كجايي ؟

_ هان ؟ چي ؟ مي شنوم ؛ يكي داره زمزمه مي كنه ......... اه چقدر روشن شده اينجا چقدر چشمام اذيت ميشن

+ مانلي چشماتو باز كن , مانلي اينجا زمينه , مانلي پر نزده ؛ تو باختي : "مانلي كه پر نداره ؛ خودش خبر نداره"

_ آره راست ميگي ؛ مانلي نه پر داره نه خبر !

واسه خدا نوشت : خدايا ! من ضعبف تر از تحمل ِ امتحان توام ؛ دست هايت را به من بده , بگذار عصاي دستم باشد .....

واسه او نوشت : دنياي ِ من ؛ بي من بخند ...... خنده هايت را باد به گوش هايم مي رساند .

واسه نيلوفر نوشت : با من بمان ؛ دلم عجيب هواي ستاره ها را دارد ......!!

همينجوري نوشت : بياييد سر خط نوشته هايمان لبخند بگذاريم .

مخاطب خاص دار : انقدر بر گذشته تلنگر نزن , گذشته مرا ديوانه مي كند .

توضيح نوشت : اولش بخوني شايد سر و ته نداشته باشه , آخه بعضي حرفا رو اصلا نمي شه زد , نمي شه گفت .

پ.ن : شرح "من و كودك درونم نوشت" از من مخواه ؛ با سكوت راحت ترم .



ادامه نوشته
امتیاز:
 

لمس بودنت اهورايي

براي سايه عزيزم :

سايه ي من ؛

دلت را بگذار كنار دل ِ من

گر لايق مهرباني ِ دل تو نيست

به باد بسپار

لبريز از باران هم كه باشي

پياله در دست ميگيرم

در هجوم طوفان كه باشي

دلم كوه مي شود برايت

در دلم پناه بگير

طوفان كه به خير گذشت

خبرت مي كنم .

دختر پاييز

آمدنت را

با تاريخ و زمان ثبت مي كنم

روز خنده هاي كودكانه ات

روز لمس بودنت ؛ اهورايي

مهـ ـربـ ـان ِ هـمـ ـيـ ـشـ ـگـ ـي ِ من

واسه خدا نوشت : از تجزيه شدن نمي ترسم ؛ هر چه شد ؛ باداباد !

واسه سايه نوشت : هديه ناقابلي بود از دل براي لمس بودنت مهربان ِ من .

حسين پناهي نوشت : آدميست ديگر ؛ يك روز حوصله هيچ چيز را ندارد , دوست دارد بردارد خودش را بريزد دور......

تمنا نوشت : دعا .

بعدا نوشت : دوستان عزيز بلاگفايي وقتي كامنت رو ثبت ميكنم اين مياد : امكان درج متن تبليغاتي وجود ندارد ! نميدونم دوباره نت من اشكال پيدا كرده يا ...... در هر صورت شرمنده .



ادامه نوشته
امتیاز:
 

يك روز پاييزي ِ من

اين پست طولانيه , تلخ ِ خيلي تلخ ؛ اگه دپرس ميشي نخونش .......

سه شنبه رفته بودم دانشگاه كه ببينم تصميم اساتيد و مدير گروه چي بوده راجع به من , تو لاين مديريت ها نشسته بودم تا كلاس دوستم تموم شه از اونجايي كه بنده هر دوتا گوشيمو تهران جا گذاشتم بيرون كه ميخوام برم گوشي مامانمو ميبرم .... داشتم مشاهير گروهشونو ميخوندم كه گوشي رو ويبره رفت گفتم بازم همكاراي مامانمن , با بي ميلي جواب دادم

پشت خط يه صداي بي رمقي اومد كه اسم منو گفت ! واي چقدر خوشحال شدم از شنيدن اون صدا ؛ نيلو بود.... حدود 2-3 ماهي ميشد كه نديده بودمش ؛ گفت بيا پيشم ميخوام ببينمت , اينو كه گفت تمام وجودم يخ زد انگار زمستون اومده بود ...... گفت : آره بيا پيشم بعد صداي بوق اشغال تلفن ......

نه ! مي دونستم براي چي ميگه بيا ؛ ميدونستم بال هاشو پيدا كرده ! ولي نمي خواستم باور كنم .........

گنگ بودم , تو اين دنيا نبودم ؛ يه دفعه ديدم يكي منو تكون ميده , نگاهش كردم دوستم بود كلاسش تموم شده بود , پا شدم برم گفت كجا ؟ گفتم : بايد برم تا دير نشده .... ميخواستم دربست بگيرم كه يكي صدام زد , دوست داداش كوچيكه كه دوست زبل خانم ميشد بود , سلام و احوال پرسي و تبريك گفت , منم از سر ناچاري فقط جوابشو ميدادم ! گفت : ميخواي بري خونه بيا تا ايستگاه ميرسونمت گفتم : نه ميخوام برم تو شهر ؛ گفت : خب منم ميرم تو شهر بيا برسونمت .... اولش ميخواستم بگم نه خودم ميرم از همين تعارفا ديگه ! ولي با خودم گفتم خب برا چي بگم نه !!! تعارف ندارم باهاش ! سوار ماشين شدم كه ديدم با يكي داره سلام احواي پرسي ميكنه چقدر آشنا بود اون آقاهه ؛ ااا بابام بود !!!! گفتم حاجي اينجا كار داشتي اومدي ؟ حاجي چشماش شد 4 تا ! گفت : دتر بابا من آوردمت دانشگاه ! تازه يادم اومد راست ميگفت بابام منو رسونده بود !! حاجي داشت تشكر ميكرد از دوست داداش كوچيكه منتظر بود منم تشكر كنم ازش ولي من اصلا به حرفاشون گوش نميدادم من فقط به نيلو فكر ميكردم ...... حاجي گفت : خوبي بابا؟ فقط گفتم نيلوفر ........ حاجيم خودش گرفت من چي ميگم ؛ منو رسوند بيمارستانش ..... نميدونم چه جوري خودمو رسوندم بهش ؛ يه دسته گل بزرگ گل رز براش گرفته بودم آخه گل رز خيلي دوست داشت , گلا رو نگاه كرد لبخند زد ......... ديگه زير دستگاه نبود , ديگه آمپولا رو دستاش نبود , دستاش ورم كرده بود , اصلا نميدونستم چي بگم ............

نيلوفر 5 سال بود كه مريضيه سختي داشت , يه مريضي اي كه قديمياي اينجا حتي اسمشم نميگن ! بهش ميگن گت ِ مريضي (مريضي ِ بزرگ-سخت) . 8 سال پيش ازدواج كرده بود , شوهرش واسه يه استانه ديگه بود بعد ازدواج رفت ديار شوهرش .... بعد 3 سال زندگي مشتركش علائم بيماريش عود ميكنه شوهرش لطف ميكنه اينو ميبره دكتر !!! بعد كه مشخص ميشه بيماريش پيشرفته ست اونو طلاق ميده !!!!!!!! به همين راحتي ! ميگفت من نميخوام وقتي ميام خونه زنم بي حال باشه ! وقتي زنم نميتونه نياز منو برطرف كنه به چه دردي ميخوره !!!!!!! خدايا ! دختره مردمو برده شهره غريب به جاي اينكه دو دستي نگهش داره و پشتيبانش باشه روزي هزار بار قربون صدقه ش بره يه دستي پسش ميزنه !!! نيلو هم با سوغاتي ِ جديدش برميگرده خونه پدرش ! ..................

خواستم باهاش حرف بزنم ولي اصلا نميدونستم چي بگم , زبونم نمي چرخيد ؛ خواستم يه كلام اميد بدم گفت : من ميدونم آخرامه , من اشهدمو خوندم بچه نيستم كه گولم بزني اصلا ناراحت نيستم از رفتن , جاي دوري نميرم , يه جا ميرم كه بتر از اين اينجاست پيبش خدام ! برو مريم ِ كسايي باش كه بهت نياز دارن ..... بغضم گرفت پا شدم كه برم گفت خداحافظي نميكني ؟ گفتم : نه ! ميخوام ببينمت دوباره ؛ گفت شايد فرصتي نباشه ! اينو كه گفت بغضم تركيد رفتم بغلش كردم نميدونم گفت برام لالايي بخون , منم براش لالايي خوندم ؛چند دقيقه بود كه باهم حرف زديم كه پرستار اومد گفت وقت ملاقات تمومه .... خداحافظي كردم يه خداحافظي ِ تلخ ! اصلا تو حال خودم نبودم ..... محكم خوردم به اين در شيشه ايه بخش ! نميدونم سرپرستار بود پرستار بود يا دكتر بود ! گفت خوبي خانوم ؟ گفتم خوبم .............. خلاصه هر جوري بود رسوندم خودمو خونه ..... فرداش كه داشتم با سايه حرف ميزدم دوستم زنگ زد گفت : نيلوفر رفته مهموني خدا ! نمياي بدرقه ش كنيم ؟ .............. رفتم بدرقه ش كنم , ديگه دستاش سرد بود ولي صورتش لبخند داشت دستشو فشار دادم تو گوشش گفتم عجب مهموني بگيره خدا برات , رفتي ما رو هم يادت نره ............

بعدش ديگه اونو تا خونه ابديش رسونديم و خودمونم اومديم تو خونه زمينيمون ............

نيلوفر 28 ساله خدايي شد ..........



ادامه نوشته
امتیاز:
 

تنگ مي شود دلم

آبي ِ كوچك ِ عشق ؛

نمي دانم

مارك برف رختشورخانه دلت چيست !

وقت رفتن كه مي شود

دل كودك ِ من

تب و لرز مي كند

وقتي با لبخند "بدرود" مي گويي

دلم در رختشورخانه دلت

مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد و

آب مي رود

 تـ ـنـ ـگ مي شود !

واسه خدانوشت : يك آرزو مي كنم , برآورده مي كني ؟!

من نوشت : چقدر كودك درونم بي تاب ست ....

پ.ن : كلماتم مهماني گرفته اند ! نشسته اند  روبه روي هم نگاهم مي كنند !

تذكر نوشت : من همچنان نميتونم بلاگفا كامنت بذارم .



ادامه نوشته
امتیاز:
 

نفهمي

پزشكان اصطلاحاتي دارند
كه ما نمي فهميم
ما دردهاي داريم كه آنها نمي فهمند
نفهمي بد دردي است
خوش به حال دامپزشكان!

(اكبر اكسير)

واسه خدانوشت : كاش فرشته ات مرا با خود مي برد !

واسه او نوشت : قلمم آنقدر دلتنگت است كه حتي نفسش بند آمده !

من نوشت : چقدر شانه هايم سنگينند اين روزها خدايا قدري تحمل .......



ادامه نوشته
امتیاز:
 

دل نوشت

اللَّهُ الَّذِي أَنزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِيبٌ (17)

خداوند كسى است كه كتاب را به حق نازل كرد و ميزان (سنجش ‍ حق و باطل) را، اما تو چه مى‏دانى شايد ساعت (قيام قيامت) نزديك باشد.(17)

راست گفت خداوند بلند مرتبه

چند وقتي ميشه كه بعد يه ماه دوباره برگشتم به اين كلبه باروني , مي دونم ديگه مثل قبل نيستم !

هر كسي تو زندگيش يه روز قشنگ داره يه روز  عذاب آور اين روزاي من همه ش عذاب آوره

بعد يه ماه برگشتم ولي ديگه اون مانلي ِ سابق نشدم همتون ميبينين !

چند وقتي بيشترتون اومدين گفتين چرا غم و غصه و همه وبلاگا شده اندوهگين و فلان به قول رضا صادقي : " منم دل دارم , ميشكنم , پس ببين ....... " منم دل دارمممممممم " .............

دوستان عزيز و گرامي ؛ اينجانب خسته شدم از تظاهر كردن ! خسته شدم از بس شاد زدم در صورتي كه اصلا اصلا شاد نبودم !

ميومدم وبتون كامنت ميذاشتم يه نيشخند ميذاشتم شوخي ميكردم ولي كو ؟؟ همون موقع هم چه ميدونستين زير اون اسمايل چقدر درد دارم ؟ چقدر غم دارم ؟ دلم خوش بود كه ناراحتتون نميكنم , دام خوش بود كه با يه اسمايل لبخند يا نيشخند شمام لبخند ميزنين ...... ولي الان نه !

الان دوران دپرسينگ شديد رو سپري ميكنم , حرفاي نااميدي ميزنم , انقدر كه نيلوفر گفت : خدا نااميدان را دوست ندارد .....

انقدر بد شدم كه دوستانو ناراحت ميكنم با حرفام

آقا پيمان من همينجا ازت عذرخواهي ميكنم لطفا قبول كن

اگه حرفي زدم كه كسي ناراحت شده عذر مي خوام .

نميدونم شايد نبايد بر ميگشتم , شايد بايد اين وب رو ميستم شايد اصلا از اول ِ اول نبايد اين وب رو مي زدم

نميدونم

خواستم بدونين حال و روز من اينه !

پ.ن : نميدونم اسمشو هرچي ميخواين بذارين ........



ادامه نوشته
امتیاز:
 

خدايا

خدايا

تو كه ميداني

واژه هاي سنگين تر از خودم را نمي دانم

واژه هاي كتاب قطور لغت نامه

نوشتنم مانند خودم ساده اند

صاف , زلال ؛ بسان آب

ساده بگويمت :

تو به من اخم نكن

 اخم كردن روزگار را

.

.

"بي خيال".

واسه خدانوشت : خسته ام از روزهاي تكراري ام كمي اكسيژن طبيعي .....

دلتنگ نوشت : صبر عجيبي دارد دلم اما اينبار هوايي شده .

من نوشت : كاش درد روح را كاهش مي داد ؛ اين داروهاي مسكن .......!!

واسه او نوشت : دلگيرم ازت ؛ چه جوري مي خواي از دلم دربياري؟!



ادامه نوشته
امتیاز:
 

ما دوباره سبز مي شويم

اي درخت آشنا
شاخه هاي خويش را
ناگهان كجا
جا گذاشتي؟

يا به قول خواهرم فروغ

دستهاي خويش را
در كدام باغچه
عاشقانه كاشتي؟

اين قرارداد تا ابد ميان ما برقرار باد:
چشمهاي من به جاي دستهاي تو
من به دست تو آب مي دهم
تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهاي بي قرار تو قول مي دهم:
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
ما دوباره سبز مي شويم!

(قيصر امين پور)

واسه خدانوشت : دستان ِ يخ زده من ؛ گرمي ِ مهرباني ِ تو .

پ.ن : 7 آبان روز جهاني كوروش كبير و 8 آبان سالگرد قيصر امين پور و 2 هفته پيش سالگرد فريدون مشيري بود؛ من يادم رفت .



ادامه نوشته
امتیاز:
 

ويراني ِ دل ِ من


نه !

داستان كوتاهي نمي شود ؛ ويراني ِ  خانه ي دل ِ من

نه !

شاهنامه ايست

قصه ي غصه ي دل ِ من

كه سقفش را آوار كرده اند .........

واسه خدانوشت : چه به سادگي دارد تمام مي شود خاكستر  ِ وجود من ؛ آغوشت را باز كن جانا .

پ.ن : دهنمو سفت گرفتم تا نفرينت نكنم ؛ برو ؛ زودتر .....

پيامك نوشت : برهنه ات مي كنند تا بهتر شكسته شوي ؛ نترس گردوي كوچك ؛ آنچه سياه مي شود روي تو نيست بلكه دست آن هاست .



ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ]