زمزمه سويدا

هيسـ ـ ـ


هيـسـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

غـــــــــ ـ ـ ـرق شدم

تـ ـ ـ ـو دنـ ـ ـ ـ ـياي سيـ ـ ـاهيـ كـ ـ ـهـ ـ سـ ـ ـاخـ ـ ـتمـ ـ ـ

ميـ ـ ـگذرد سـ ـ ـخت

دل ِ منـ ـ ـ خسـ ـ ـتـ ـهــ ـ تـ ـر

هيسـ ـ ـ ـ

واسه خدانوشت : تا كي باهات حرف بزنم و تو ساكت بشيني ؟!!!




ادامه نوشته
امتیاز:
 

زمستان


دستِ سردم
از چه مي‌لرزي؟

تو توانا بودي
پنجره را ببند
مداد را بردار
دوباره شعرهاي عاشقانه بنويس

نه

اين زمستان از پنجره نيامده‌است

(شهاب مقربين)

واسه خدانوشت : خدايا ؛ دلـ‗__‗م مـيـ‗__‗لرزد ؛ به ارمغان ِ  لبخند تو .........

عذرخواهي نوشت : باز آمده ام كه با شماها باشم دستم را بگيريد ؛ نهراسيد از زبري ِ آن ........

واسه موژان نوشت : بودنت به سان ِ پفك نمكي هاي ِ قديم دلپذير است ؛ لمس ِ بودنت ؛ تولدت اهورايي .

واسه خاموش نوشت : براي روزهاي بدون منت نگرانم !

پ.ن : وقتي تبر به جنگل رفت ، درختان همه ترسيدند و به يكديگر هشدار دادند كه دسته آن از جنس ماست(پاتريس لومومبا)


ادامه نوشته
امتیاز:
 

خراب شود شهر خفته‌ي بخت من

خراب شود شهر خفته‌ي بخت من
كه بر سنگفرش آن
تو با ديگري نفس كشيده‌اي و
آب از آب تكان نخورده است
مگر ذوق شاعرانه اي

بيچاره چشمهاي من
كه
دود سيگار شدي
برف يك روز گرم
سنگ گيج كهكشاني دور
بر سر شاعري كه سالهاي سال
تو را به شعر نوشته است

از زمستان پريده اي
از آغوش من
شكوفه كرده‌اي دست در دست ديگري
و من هنوز پاييزم

عشق من
چه ساده قسمت ديگران شدي
(كامران فريدي)

واسه خدانوشت : چه زيبا نجوا ميكني با من ؛ دوست دارم ؛ بگو ؛ باز هم بگو .......

دل نوشت : دلم پر است از حرف هاي ته نشين شده .....

زمزمه نوشت : بازم تهمت ؟!!!!

پ.ن : مشروط شدم.



ادامه نوشته
امتیاز:
 

اين گلدان را من نشكسته ام . . .


اين گلدان را من نشكسته ام
كه در من هنوز جسارتي هست براي راست گفتن
و حتا نمي دانم چه كسي آن را شكسته است
كه بر حسب اتفاق اين جايم من
و اگر اين گونه گرفته ام
دلم به حال اين گل مي سوزد
و در صدايم نيز اگر كه لرزشي مي بينيد
باور كنيد كه از ترس نيست كه از اندوه ست

و اما روزي كه معلوم شود بي گناهم من و به ناحق مرا شكسته ايد
ديگر چه فايده اگر تمام جهان را به من تعارف كنيد


(هرمز علي پور)

واسه خدا نوشت : مهربان كه نگاه مي كني دلگرم مي شوم ؛  ديگر از ابرهاي تيره نمي ترسم .......

من نوشت : آهـ ـاي دنيــــــــا ؛ سازت كجاست ؟ مي خواهم بـ ـرقـ ـصـ ـم

پيامك نوشت : درد دارد وقتي چيزي را كسر مي كني كه با تمام ِ وجودت جمع زده اي .

29 بهمن نوشت : سپندار مذگان مبارك

ادامه نوشته
امتیاز:
 

قصه ي ما به سر رسيد !

9مهر 90 19:35
در خيالبافي هايم

تمام كلاغ ها را به خانه شان ميرسانم

تمام آدم ها را نيز .......!!

 
واسه خدانوشت :سقفِ نگاهت را پايين بياور ؛ دلم عجيب زمزمه تو را مي خواهد
 
من نوشت : كلماتم تب دارند ، هذيان ميگويند ؛ به گمانم سرماخورده اند !
 
پ.ن : چه طعم ِتلخي دارد ؛ طعم ِگس ِذهن ِ مخدوشم .....


ادامه نوشته
امتیاز:
 

از كجا كه من دوباره باز نگردم ؟

از هر خيالي كه
بنفشه اي
سر مي زند
زندگي ام را
برگ برگ
روي ميز
مي چينم
خدانگهدار عُمرهاي كاغذي!
كه بقاي باشكوهتان
به بازيگوشي كبريت و انگشتي
بسته است
با اينهمه
خاكسترم را
روي مزارعي بپاشيد
كه از يادِ ديم و دانه و داس
رفته باشند
از كجا كه گنجشك هاي خشك شده
در طاقچه ها،
دوباره
نخوانند؟
از كجا كه هيمه هاي زمستاني
در كوره ها
دوباره
سبز نشوند؟
از كجا كه
من
دوباره
باز نگردم؟

(حسين منزوي)

واسه خدانوشت : خـــــــــدايــــــــــا ؛ "من باشم و تو باشي و يك شب ِ مهتابي باشه"

پنج شنبه نوشت : پنج شنبه ها پر از نابودي ام ؛ پر از نابودي ِ دلتنگيتان .

من نوشت : دارد سر مي رود كلماتم اما مي ترسم از برداشت هاي تو !

پيامك نوشت : بعضي از آدم ها نمكدان اند ، مراقب زخم هايتان باشيد.



ادامه نوشته
امتیاز:
 

گم شدن در خيال

 
 
18 تير 90 17:24

دوباره تو را صدا ميزنم

دوباره عطر تو را بو ميكشم

دوباره صداي خنده ات

عطر خوش نفست

اما

كيست جوابم را دهد ؟!

آري

گم ميشوم در خاطرات بادبادكي !
 
واسه خدانوشت : من ؛ اشك ؛ تو ؛ لبخند

حسين پناهي نوشت : كسي نبود به ما بگويد : هي! عمو ! زندگي همين است . . . . !

من نوشت : ســـــــــردمه ؛ از اين بـ ـي تـ ـفـ ـاوتـ ـي سردمه .
 
پ.ن : التماس يه دعاي از ته_ دل


ادامه نوشته
امتیاز:
 

دل نوشت

آروم نيستم يه جوريم ؛ يه حس بدمزه
يه هفته اي ميشه كه شب و روزم با خيال ِ هم خونم رد ميشه ؛ اينكه الان 4 ماه شده و من خونش نرفتم ؛ آهاي به تو هم ميگن خواهر ؟!!!
اون منتظر من بود ؛ انتظار خيـــــــلي سخته
جو بديه ؛ همچين هواي خونه سنگينه ،
 - نميتونم تحمل كنم بايد برم
ميرم تو اتاقم درو قفل ميكنم آخه دلم واسه خودم تنگ شده! يه روز كه چيزي نميشه
هوا سرده ؛ چاي ميچسبه ........... نه ، چاي ساز نه ؛ چاي دم كرده تو قوري آي چه مزه ي خوبي داره شيشه رو باز ميكنم كه هوا بهم بخوره ولي هواي بيرون يه چيز ديگه ست ؛ صندلي ِ آقا بزرگ يه چيز ديگه ست ........ ميرم بيرون رو صندي آقابزرگ ميشينم ، چشمامو ميبندم يه تاب كوچولو ميدم خودش تاب ميخوره چقـــــــــــدر حسشو دوست دارم ! يادش بخير بچه بودم هميشه رو اين صندلي رو پاهاي آقابزرگ مينشستم و اون برام قصه ميگفت هميشه وسط قصه رو يادش ميرفت از خانوم بزرگ ميپرسيد چقدر دلم تنگ شده برا اون خونه قديمي ِ آقابزرگ و خانوم بزرگ ، يه خونه با يه معماري ِ كاملا ايراني به قول داريوش :« توي اين كوچه به دنيا اومديم توي اين كوچه داريم پا ميگيريم يه روزم مثل پدربزرگ بايد تو همين كوچه بن بست بميريم اما ما عاشق روديم مگه نه ؟ »
صدا مياد صداي خش خش چشمامو باز ميكنم ناخودآگاه لبخند ميزنم اردكامن 6تايي اومدن كنار صندلي نشستن چقدر زود گذشت اندازه يه كف دست بودن وقتي خريده بودمشون الان واسه خودشون اردكي شدن ! بهم نخندينا من جوجه اردك بزرگ كردم بهشون عادت كردم دل ندارم يه چيزي بشن مادر پدرا چيكار ميكنن چقدر حس ِ خوبيه مادر باشي نخندين ديگه اااا !
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
ساعت 1 بلند ميشم برم بخوابم مامان بابام رو ايوون نشستن دارن منو نگاه ميكنن بابام لبخند ميزنه ولي من ميدونم زير اون لبخند چي تو دلشه بوس ميفرستم براشون ميرم .........................................
آفتاب ميزنه تو چشمم بيدار ميشم ؛ ساعت 10
بازم آروم نيستم
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
دست و صورتمو ميشورم ميرم پايين مامان داره سبزي پاك ميكنه ميگه ميخواد آش ترش درست كنه ، ميره پشت حياط كه سبزيا رو بشوره
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
 ميرم تو اتاقم لباسمو عوض ميكنم وسايلمو برميدارم ماشينو بابا برده ؛ ميرم تو اتاق ِ خودش سوييچ ماشين خودشو برميدارم ....... ماشينو روشن ميكنم دكمه درو ميزنم ؛ سوار ميشم از آينه مامانو نگاه ميكنم ميدوييد اسممو صدا ميزد ؛ نگاش ميكردم و تو دلم ميگفتم ببخشيد ، ببخشيد ، ببخشيد ؛ ...............  100-120 دارم ميــــــــــــــــــــــــــام .................. فلشو روشن ميكنم ؛ "بوي گندم مال ِ من هرچي كه دارم مال ِ تو"
- آروم باش داريم ميريم
بالاخره بعد 4 ماه .............. احساس ميكنم پاهام تو كنترلم نيستن خودشون ميرن يا ريتم !!!
ميرم گلاب ميارم در خونشو ميشورم حس ميكنم دستام بوي اونو گرفته ؛ چقدر دلم براش تنگ شده
اينجا ميشد بي دليل هم گريه كرد كسي نميپرسه چرا
حرف ميزنم حرف حرف حرف ؛ حس ميكنم سبك شدم
ميرم سمت ِ چشمه صورتمو بشورم تا ميرسم ياد حرف خودش ميفتم : "آب پاكه ، نبايد كثيف شه دستت آلوده ست آب رو آلوده نكن" ، منصرف ميشم برميگردم تو آب خوري آب ميگيرم صورتمو آب ميزنم
احساس ضعف دارم
ازش خداحافظي ميكنم
ديگه عجله اي ندارم
سر راه يه كيك ميخرم آخه امروز روز آشنايي زن داداش گل ِ گلاب با داداشمه
رفتم خونه مامان به بابام زنگيده بود
گفتم : كيك خريدم براي دو كفتر ِ عاشق
بابام ميگه : الان ميخواستم برم بگيرم خوب شد كه گرفتي سليقه دتر ِ بابا عاليه
ولي مامانم اخم ميكنه ؛ دلخوره ميدونم
ميرم تو بغلش آروم ميگم : ببخشيد


ادامه نوشته
امتیاز:
 

من به ديدار خدا رفتم و شد

با كراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادكلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالين" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يكدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد

"لن تراني" نشنيدم ز خداوند چو او
"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و كي؟
من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از كشمكش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلك آبي بي سقف و ستون
پير من آنكه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

(مرحوم محمد علي گويا ملقب به بلبل ِ گويا ؛ طنز نويس مجله گل آقا)

واسه خدانوشت : چقدر حقير مي شوند كلماتم وقتي نمي توانم براي "آمين ِ تو" زبان بچرخانم براي سپاس ، همين امشب نذر مي كنم تمام ِ وجودم را ؛ عظمتت را شكر ..........

دلتنگ نوشت : سهم ِ من هر چه بود باران بود ، باران ِ نبودنتان ، چه رگباري مي بارد دلم

من نوشت : يك تكه زغال؛ يك كاغذ سفيد همين كافي ست براي كشيدن ِ دنيايم .........

پيامك نوشت : تمام ِ قندهاي توي دلم را آب كردم براي تو ، تويي كه چايت را هميشه تلخ مي خوري !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

طواف

هم خون ِ من ؛

فكر مي كني دلم بي خيال ِ خاطرات ِ بچگي مي شود ؟ هان ؟

نه

روي دوش ِ روزگار 

روزي صد بار طواف مي دهم خاطرات ِ با تو بودن را ............


                                    

واسه خدانوشت : لبخند روي لب هايم زخم شده ؛ درد دارد ؛ ببوس لب هايم را

تسليت نوشت : "سيمين دوباره به جلالش پيوست " ........ مرگ نخستين زن ِ داستان نويس ِ تاريخ معاصر ايران و نويسنده كتاب سووشون *سيمين دانشور* رو به جامعه ادبي ايران و همه ادب دوستان تسليت ميگم . خدايش بيامرزد .

دلتنگ نوشت : من دلم تنـ ـگ شده براي قدم زدن با تو .......

من نوشت : اين روزها بغض بالا مي آورم !

پيامك نوشت : از حقيقت هاي تلخ خسته ام ، يك دروغ ِ شيرين بگو .... بگو دوستت دارم !!

پ.ن : نمي توان اميد داشت ، آدم هاي كوچك رازهاي بزرگ را نگاه دارند (ارد بزرگ)


ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ]