قانع

كچــم رولـه ى كزوله ى به رده بـاريم

چراى روناكي بى ده ستى و هه ژاريم

كچم پارچه ى نه ژاكــاوى زه مانـه م

نه تيجه ى ئيهتــيمامى خويـــنده واريم

وه ره گوى را گــره بو په ندى دايكت

فه ره ح به خشى ده رونى بى قه راريم

كچم هوشى حه يا وناموسى خوت بى

نه كه ى كارى زياد كه ى ده ردى كاريم

نه خوى هه رگيز فريوى ساده روويان

نه بيته هوى زيــادى شين و زاريـم

كچم هوشيارى خوت به تاكو مردن

وه كوو من به به زرنگى و هوشياريم

كچم وه للا هه مووى داخى كچــانه

نه خــوشين و كــزى و بى ئيختــياريم

نه ته نــيا وه ســيه تم بو تويه روله

فـيـــداكارى كچـانى كــورده واريـم


ماموستا قانع


ادامه نوشته
امتیاز:
 

په ندي پيشنيان

 

 

 

 

 كه س  له  پري  نابيته كوري .

 پيره  دار  باشتر  گر  ئه گري.

هه ركه   زور  بخوا  زو ر ناژيه

 گه ر گول نيت دركيش مه به .

هه م  له  نال  ئه دات  هه م  له  بزمار.

 ديان  كرمول  ئه شي   بيكيشي .

مريشكي  هيلكه كه ر باشتره  له گايه كي  جووت نه كه ر .

هه ر  داريك   نه رم  بي   كرم   ده يخوات.

دار پوازي له خۆي نه بێ ناقڵيشێ.

دانا به ئيشاره  كه‌ر به نه‌قيزه.

 دار كه خوي  لار بوو سيبه ريشي لاره .

له ئا وري  بي  دوكه ل  بترسه .

ئاسمان  بي  هه ور نابي  به نه يش بي عه يب.

 به رخي  نير بو سه ر برين باشه.

دوو  گا  له دوليك بن ره نگ  يه ك  نه گرن خويي يه ك  ئه گرن.

 نان ئه گه ر له ت بوو يه كتر ناگريتو.

 ئاگره سوره له خوم دووره .

 پاش   ته نگانه   فه رعانه .

 سوار تا نه گليت نابيت به سواره

 گه ر نه ترسي تاقه جاريك  ده مري كه ترساي هه ر   ساتي جاري .


ادامه نوشته
امتیاز:
 

دايه‌

 

 

 

دايه‌ گه‌وره‌ دانيشه‌
ئه‌مجاريش وه‌ك هه‌ميشه‌
تاكوو خه‌و ده‌مباته‌وه‌
دانيشتووم به‌ لاته‌وه‌
چاوه‌ڕێتم له‌مێژه‌
حه‌قايه‌تم بۆ بێژه‌
باسي كه‌و و مراوي
باڵنده‌ و مه‌لي ئاوي
گورگ نا! به‌رخ و بزن
مناڵان با، نه‌ترسن
رێوي نا، فێڵه‌بازه!
بۆم بێژه‌ شتي تازه‌
تێيدا نه‌بێ دڕنده‌
خۆشم ده‌وێ فڕنده‌
ناوي ماريش مه‌هێنه‌
دڵم دامه‌خورپێنه‌
بۆيه‌ زۆريش ده‌پرسم
له‌ تاريكي ده‌ترسم
سه‌ر ده‌كه‌مه‌ سه‌ر ڕانت
ده‌بيستم وته‌كانت


ادامه نوشته
امتیاز:
 

گم شدن در خيال

 
 
18 تير 90 17:24

دوباره تو را صدا ميزنم

دوباره عطر تو را بو ميكشم

دوباره صداي خنده ات

عطر خوش نفست

اما

كيست جوابم را دهد ؟!

آري

گم ميشوم در خاطرات بادبادكي !
 
واسه خدانوشت : من ؛ اشك ؛ تو ؛ لبخند

حسين پناهي نوشت : كسي نبود به ما بگويد : هي! عمو ! زندگي همين است . . . . !

من نوشت : ســـــــــردمه ؛ از اين بـ ـي تـ ـفـ ـاوتـ ـي سردمه .
 
پ.ن : التماس يه دعاي از ته_ دل


ادامه نوشته
امتیاز:
 

دل نوشت

آروم نيستم يه جوريم ؛ يه حس بدمزه
يه هفته اي ميشه كه شب و روزم با خيال ِ هم خونم رد ميشه ؛ اينكه الان 4 ماه شده و من خونش نرفتم ؛ آهاي به تو هم ميگن خواهر ؟!!!
اون منتظر من بود ؛ انتظار خيـــــــلي سخته
جو بديه ؛ همچين هواي خونه سنگينه ،
 - نميتونم تحمل كنم بايد برم
ميرم تو اتاقم درو قفل ميكنم آخه دلم واسه خودم تنگ شده! يه روز كه چيزي نميشه
هوا سرده ؛ چاي ميچسبه ........... نه ، چاي ساز نه ؛ چاي دم كرده تو قوري آي چه مزه ي خوبي داره شيشه رو باز ميكنم كه هوا بهم بخوره ولي هواي بيرون يه چيز ديگه ست ؛ صندلي ِ آقا بزرگ يه چيز ديگه ست ........ ميرم بيرون رو صندي آقابزرگ ميشينم ، چشمامو ميبندم يه تاب كوچولو ميدم خودش تاب ميخوره چقـــــــــــدر حسشو دوست دارم ! يادش بخير بچه بودم هميشه رو اين صندلي رو پاهاي آقابزرگ مينشستم و اون برام قصه ميگفت هميشه وسط قصه رو يادش ميرفت از خانوم بزرگ ميپرسيد چقدر دلم تنگ شده برا اون خونه قديمي ِ آقابزرگ و خانوم بزرگ ، يه خونه با يه معماري ِ كاملا ايراني به قول داريوش :« توي اين كوچه به دنيا اومديم توي اين كوچه داريم پا ميگيريم يه روزم مثل پدربزرگ بايد تو همين كوچه بن بست بميريم اما ما عاشق روديم مگه نه ؟ »
صدا مياد صداي خش خش چشمامو باز ميكنم ناخودآگاه لبخند ميزنم اردكامن 6تايي اومدن كنار صندلي نشستن چقدر زود گذشت اندازه يه كف دست بودن وقتي خريده بودمشون الان واسه خودشون اردكي شدن ! بهم نخندينا من جوجه اردك بزرگ كردم بهشون عادت كردم دل ندارم يه چيزي بشن مادر پدرا چيكار ميكنن چقدر حس ِ خوبيه مادر باشي نخندين ديگه اااا !
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
ساعت 1 بلند ميشم برم بخوابم مامان بابام رو ايوون نشستن دارن منو نگاه ميكنن بابام لبخند ميزنه ولي من ميدونم زير اون لبخند چي تو دلشه بوس ميفرستم براشون ميرم .........................................
آفتاب ميزنه تو چشمم بيدار ميشم ؛ ساعت 10
بازم آروم نيستم
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
دست و صورتمو ميشورم ميرم پايين مامان داره سبزي پاك ميكنه ميگه ميخواد آش ترش درست كنه ، ميره پشت حياط كه سبزيا رو بشوره
- نميتونم تحمل كنم بايد برم
 ميرم تو اتاقم لباسمو عوض ميكنم وسايلمو برميدارم ماشينو بابا برده ؛ ميرم تو اتاق ِ خودش سوييچ ماشين خودشو برميدارم ....... ماشينو روشن ميكنم دكمه درو ميزنم ؛ سوار ميشم از آينه مامانو نگاه ميكنم ميدوييد اسممو صدا ميزد ؛ نگاش ميكردم و تو دلم ميگفتم ببخشيد ، ببخشيد ، ببخشيد ؛ ...............  100-120 دارم ميــــــــــــــــــــــــــام .................. فلشو روشن ميكنم ؛ "بوي گندم مال ِ من هرچي كه دارم مال ِ تو"
- آروم باش داريم ميريم
بالاخره بعد 4 ماه .............. احساس ميكنم پاهام تو كنترلم نيستن خودشون ميرن يا ريتم !!!
ميرم گلاب ميارم در خونشو ميشورم حس ميكنم دستام بوي اونو گرفته ؛ چقدر دلم براش تنگ شده
اينجا ميشد بي دليل هم گريه كرد كسي نميپرسه چرا
حرف ميزنم حرف حرف حرف ؛ حس ميكنم سبك شدم
ميرم سمت ِ چشمه صورتمو بشورم تا ميرسم ياد حرف خودش ميفتم : "آب پاكه ، نبايد كثيف شه دستت آلوده ست آب رو آلوده نكن" ، منصرف ميشم برميگردم تو آب خوري آب ميگيرم صورتمو آب ميزنم
احساس ضعف دارم
ازش خداحافظي ميكنم
ديگه عجله اي ندارم
سر راه يه كيك ميخرم آخه امروز روز آشنايي زن داداش گل ِ گلاب با داداشمه
رفتم خونه مامان به بابام زنگيده بود
گفتم : كيك خريدم براي دو كفتر ِ عاشق
بابام ميگه : الان ميخواستم برم بگيرم خوب شد كه گرفتي سليقه دتر ِ بابا عاليه
ولي مامانم اخم ميكنه ؛ دلخوره ميدونم
ميرم تو بغلش آروم ميگم : ببخشيد


ادامه نوشته
امتیاز:
 

من به ديدار خدا رفتم و شد

با كراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادكلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالين" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يكدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد

"لن تراني" نشنيدم ز خداوند چو او
"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و كي؟
من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از كشمكش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلك آبي بي سقف و ستون
پير من آنكه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

(مرحوم محمد علي گويا ملقب به بلبل ِ گويا ؛ طنز نويس مجله گل آقا)

واسه خدانوشت : چقدر حقير مي شوند كلماتم وقتي نمي توانم براي "آمين ِ تو" زبان بچرخانم براي سپاس ، همين امشب نذر مي كنم تمام ِ وجودم را ؛ عظمتت را شكر ..........

دلتنگ نوشت : سهم ِ من هر چه بود باران بود ، باران ِ نبودنتان ، چه رگباري مي بارد دلم

من نوشت : يك تكه زغال؛ يك كاغذ سفيد همين كافي ست براي كشيدن ِ دنيايم .........

پيامك نوشت : تمام ِ قندهاي توي دلم را آب كردم براي تو ، تويي كه چايت را هميشه تلخ مي خوري !



ادامه نوشته
امتیاز:
 

طواف

هم خون ِ من ؛

فكر مي كني دلم بي خيال ِ خاطرات ِ بچگي مي شود ؟ هان ؟

نه

روي دوش ِ روزگار 

روزي صد بار طواف مي دهم خاطرات ِ با تو بودن را ............


                                    

واسه خدانوشت : لبخند روي لب هايم زخم شده ؛ درد دارد ؛ ببوس لب هايم را

تسليت نوشت : "سيمين دوباره به جلالش پيوست " ........ مرگ نخستين زن ِ داستان نويس ِ تاريخ معاصر ايران و نويسنده كتاب سووشون *سيمين دانشور* رو به جامعه ادبي ايران و همه ادب دوستان تسليت ميگم . خدايش بيامرزد .

دلتنگ نوشت : من دلم تنـ ـگ شده براي قدم زدن با تو .......

من نوشت : اين روزها بغض بالا مي آورم !

پيامك نوشت : از حقيقت هاي تلخ خسته ام ، يك دروغ ِ شيرين بگو .... بگو دوستت دارم !!

پ.ن : نمي توان اميد داشت ، آدم هاي كوچك رازهاي بزرگ را نگاه دارند (ارد بزرگ)


ادامه نوشته
امتیاز:
 

بازي وبلاگي پرواز

http://mojezegar.blogfa.com/

نمي دونم چي بگم
حرفم نمياد
اين وب رو ببينين


ادامه نوشته
امتیاز:
 

ياد خواهي گرفت

كم كم ياد خواهي گرفت

تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يك دست و زنجير كردن يك روح را

اينكه عشق تكيه كردن نيست و رفاقت، اطمينان خاطر

و ياد مي‌گيري كه بوسه‌ها قرارداد نيستند

و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند.


كم كم ياد ميگيري

كه حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند اگر زياد آفتاب بگيري

بايد باغ ِ خودت را پرورش دهي به جاي اينكه

منتظر كسي باشي تا برايت گل بياورد.

ياد ميگيري كه ميتواني تحمل كني

كه محكم باشي پاي هر خداحافظي

ياد مي‌گيري كه خيلي مي‌ارزي.

(خورخه لوييس بورخس)

واسه خدانوشت : بارانت از پس ِ غم  ِدلم بر نمي آيد ؛ فكري كن 

دلتنگ نوشت : تمام ِ دلم را نذر ِ ماندنت كردم ؛ اما تو خدايي تر از همه بال هايت را يافتي و ... پر ... حالا عكست همدم ِ روزهاي وارشي ِ من شده

من نوشت : مي چكد  ؛ قطره قطره  دارد تمام مي شود  ............ هي ! دلم را مي گويم

سهراب نوشت : من دلم مي خواهد رنگ را بردارم  روي تنهايي خويش نقش ِ مرغي بكشم .

+ بنا به دلايل كاملا شخصي تصميم گرفتم با اسم خودم بنويسم



ادامه نوشته
امتیاز:
 

درخت ها

درخت ها

بازيگران ماهري اند

آنقدر طبيعي جوانه مي زنند

كه نگاهت پشت تمام پنجره ها سبز مي شود

و سفيدي موهايت را در هيچ آينه اي نمي بيني 

 

لبخند مي زني و فراموش مي كني بهار

فصل دخترانه اي است

كه شادترين رنگ هايش

با عبور از رگ هاي تو شيري مي شوند

لبخند مي زني

و فراموش مي كني لباس هاي چارده سالگيت را

براي دخترت كنار گذاشته اي .

(ليلا كرد بچه _ كتاب صدايم را از پرنده هاي مرده پس بگير)

 واسه خدانوشت : نفس مي كشم در هواي تو ؛ من را بلند كن بگذار به تو نزديك تر باشم ..... نزديكتر .

دلتنگ نوشت : نوعيدت مبارك مريم ِ من ؛ عيدت مبارك هم خون ِ من .......

تبريك نوشت : جشن ِ بزرگ ِ آريايي ِ همتون شكلاتي ، دل هاتون بهاري

من نوشت : بهار جان ؛ ننه سرما و تمام ِ سردي هايش رخت سفر بسته و رفتند و تو آمدي ، حالا كه آمدي بخند ؛ بلند بخند بگذار خون تازه اي در رگ هايمان به جريان بيفتد ، بگذار درختان نفس بكشند ... نـ ـفـ ـس .

+ دنيا دنيا سپاس به خاطر مهربوني هاتون ،چند صباحي نيستم.

كه مازندران شهر ما ياد باد ، هميشه بر و بومش آباد باد ، ناحيتي است كهن از دل تاريخ ايران زمين .

مطالعات باستان شناسان،ديرينگي اش را به 9500 سال پيش از ميلاد حوالت داده و مردمانش را همواره از بهترين تبراندازان، كمانداران،فلاخن اندازان ، شمشيرزنان در جنگ هاي شاهان هخامنشي با دشمنان خوانده اند . شايد بدين برهان است كه مورخان ريشه واژه مازندران را به صورت «ماز+اندر آن» به مفهوم «دژ در آن» مي شناسند . دژها و قلاع باستاني بسياري كه نشانه هايش بر بلنداي كوهساران هنوز صعب العبور بر جاي مانده است ، شايد علاوه بر «دژ در آن» معناي «دژ داران» را نيز افاده نمايد .

نوروز خواني :

نوروزخوانان معمولا پانزده روز قبل از فرا رسيدن عيد نوروز به داخل روستاها و شهرها مي آيند و با خواندن اشعار در مدح امامان و ترانه هاي محلي ، طليعه سال نو را به آنان مژده مي دهند .                                                             نوروزخوانان چند نفر هستند كه يك نفر اشعار را مي خواند ، يك نفر ساز مي زند و نفر ديگر كه به آن كوله كش(باركش) مي گويند به در خانه هاي مردم مي رود و مي خواند :                                                                                               باد ِ بِهارون بيَمو / نوروز ِ سِلْطون بيَمو / مژده دهيد به دوستان / گل به گلستون بيَمو / بهار آمد بهار آمد خوش آمد / علي با ذوالفقار آمد خوش آمد / نوروزتان نوروز ديگر / شما را سال ِ نو باشد مبارك .

عيد نوروز :

هنگام تحويل سال افراد خانواده دور سفره هفت سين ، كه با ظرافت و سليقه خانم خانه چيده شده ، مي نشينندو در حالي كه پدر خانواده دعاي تحويل مي خواند ، منتظر تحويل سال نو مي شوند .                                                         در گذشته كه امكانات ارتباطي مانند راديو و تلوزيون نبود با تيراندازي يا گفتن اذان سال جديد را به همه اعلام مي كردند . بعد از اينكه سال نو شد كسي به عنوان "مارمه" انتخاب شده ( معمولا كم سن ترين خانواده) با مجمعي كه در آن قرآن ، آيينه ، آب ، سبزه و شاخه هاي سبز درخت آلوچه قرار دارد وارد خانه مي شود . چهارگوشه اتاق ها را آب مي پاشد ، قرآن را كنار هفت سين مي گذارد و شاخه هاي درخت آلوچه را به نيت اينكه سال سرسبز و خوش و خرمي براي خانواده باشد ،جلوي در اتاق يا روي طاقچه اتاق مي گذارند . (عيديش از همه بيشتره) . در اين روز مادر خانه ، غذاي عيد-سبزي پلو با مرغ يا گوشت- درست ميكند . (طرف ما حتما يه نوع غذاي محلي درست ميكنن) . علاوه بر آت غذايي به عنوان خيرات براي اموات مي پزند و بين مردم پخش مي كنند .                                                در غروب شب اول سال ، به اين اعتقاد كه چراغ خانه آن ها هميشه روشن و نوراني باشد ، به سر در خانه ها شمع يا شعله آتش آويزان مي كنند .

منبع : سيماي ميراث فرهنگي استان مازندران - گردآورنده : شهربانو وفايي    



ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ]