از هر خيالي كه
بنفشه اي
سر مي زند
زندگي ام را
برگ برگ
روي ميز
مي چينم
خدانگهدار عُمرهاي كاغذي!
كه بقاي باشكوهتان
به بازيگوشي كبريت و انگشتي
بسته است
با اينهمه
خاكسترم را
روي مزارعي بپاشيد
كه از يادِ ديم و دانه و داس
رفته باشند
از كجا كه گنجشك هاي خشك شده
در طاقچه ها،
دوباره
نخوانند؟
از كجا كه هيمه هاي زمستاني
در كوره ها
دوباره
سبز نشوند؟
از كجا كه
من
دوباره
باز نگردم؟

(حسين منزوي)

واسه خدانوشت : خـــــــــدايــــــــــا ؛ "من باشم و تو باشي و يك شب ِ مهتابي باشه"

پنج شنبه نوشت : پنج شنبه ها پر از نابودي ام ؛ پر از نابودي ِ دلتنگيتان .

من نوشت : دارد سر مي رود كلماتم اما مي ترسم از برداشت هاي تو !

پيامك نوشت : بعضي از آدم ها نمكدان اند ، مراقب زخم هايتان باشيد.