همسفرانم ؛

بر گشته ام با كوله اي از ياد خدا

مهربانيش حد ندارد

بر گشته ام اما

خستگي هايم را به دوش ميكشم

روزهاي خوبي نبود , روزهاي غيبتم

وقتي معلقي بين زمين و آسمان

وقتي نمي داني چه بر سرت مي آيد

وقتي حتي با هر نفس كشيدنت "درد " بكشي ........

هر ثانيه هزار بار آرزوي مرگ مي كني

باور كن !

مي خواهم بنويسم سلام


اما مي ترسم

ميترسم از خداحافظي ِ آخر !

دلم ديگر خداحافظي نمي خواهد

طعم ِ تلخ ِ حرفا هايم

مرا عاجز كرده ست از نوشتن

دلتنگي هايم نيز تلخ مزه شده اند !

اين دنيا و خاطراتش ........ اين همه دلتنگي و

طعم ِ تلخ ِ نبودن

طعم ِ تلخ ِ پرپر شدن ِ شكوفه ها

سهم من نبود !

من "برايتان نماندم" اما

ز شوق شما و كلبه ي زيبايتان

آهنين مي ايستم

دوستان ِ خيس تر از باران من ؛

به مهرباني ِ دل زلالتان

مرا عفو كنيد .

واسه خدا نوشت : مهربانا ؛ تحمل را بيا با هم هجي كنيم .

من نوشت : دلم تنگ شده بود واسه اينجا , بودنم شايد يكي بود يكي نبود باشه دير سر ميزنم شما ببخشين .