باور كن!
من درس لبخند را از ياد برده‏ام!
تا تو پيش درآمدِ باران را ديكته مى‏كنى

من از هجىِ باران، دريا را مى‏سازم،
طوفانى و آرام.

نمره كه مى‏دهى؛
صفر همان صفرِ ديروز است
همان گردىِ زير علامت تعجب!

جريمه‏ام مى‏كنى:
بايد صدبار بنويسى: باران
قشنگ، پررنگ، آهسته.
مى‏گويم:

اجازه خانم!
من كه باران را درست نوشته‏ام،
صدايش را هم نمى‏شنويد؟ من كه خودِ ابرم!


تو عاشق بارانى و نمى‏دانى كه ابر مادر باران است
در ريزش باران و غرش هق‏هق تو ابر را نمى‏بينى و به ناودان و چتر دلخوشى،
به چتر كه نگذاردت تا كه باران خيس‏ات كند،
آغشته‏ات كند نگذاردت كه بياميزى با باران،
با ابر، با اين قطره گرم، مگر باران از قطره‏هاى اشك نيست؟


من كه خودم انشاىِ بارانم!


اصلاً شما!
خودتان!
اصلاً خودتان هيچ بلد هستيد كه چگونه باران را مى‏نويسند؟

تو مى‏خنديدى ... هى بخند!
و من هاج و واجِ تعجبم! علامت تعجب، تعجب.
شرط مى‏بندم خود اين واژه،
تعجب از سرورويش مى‏بارد
كه چرا من هميشه متعجبم!( در فكر اين هستى كه چه نمره‏اى بايد داد؟)

دوباره مى‏پرسم:
آيا نمى‏شود كه از اين به بعد، لبخند را ديكته كنيد؟
و تو مى‏مانى، سكوت مى‏كنى و تفكر،


نه! اول باران،

بعد لبخند!
تو باران را ياد نگرفته‏اى.
مى‏گويم: اجازه خانم! به خدا من ياد گرفته‏ام،
شما مرا جريمه مى‏كنيد در حالى‏كه اقيانوس خواب مرا مى‏بيند.


و من مى‏نويسم جريمه‏ام را هزاربار،
به حالتِ شرجى،

باران، باران، باران، باران باران، باران، باران، باران

(؟؟؟)

واسه خدا نوشت : همه خواهشم از تو آرامشـــــــه !

پ.ن : نگاهت را به من مي دهي ؟!