خدايا

بخوان و بگو اين همه دردها را

بزرگم كردي ! تو ! من اين بزرگ شدن را نميخواهم ! بزرگ شدن "درد" دارد....!

بهانه ام را بردي ؟ يادت هست ؟ هواي گريه دارد دلم! من پرم از نياز بودنت ! من دستاي تو را ميخواهم !

نمي بخشمش! صداي شكستن دل را شنيد و رفت !

آفريننده وارش

از تمام خاطره هاي زهرم خداحافظي كردم ! من ايمان دارم به تو !

خدايا ميشنوي؟!

ميگويند : "سالهاست كه اشكهاي خدا نامش باران است "  پس ببار ! خدايا ميخواهم خيس تر از باران شوم ! ميخواهم خيس شوم از گرمي مهرباني تو!

بي بارانم خدايا ! داروگ من سالهاست پي باران ميخواند , بي صدا , بي باران ميگريد!

دلم ميخواهد با تمام حزنم دوباره با تو لي لي بازي كنم ! مي آيي ؟

من نه ناراحتم , نه دلتنگ! من مچاله شده ام ! نمي بيني ؟

كفر نمي گويم! حرفي نمي زنم ! اخم نمي كنم ! بغضم را امان مي دهم , فقط تو بمان !

مگر خدا نيستي ؟

من اين همه مي گويم و تو باز سكوت كن!

چرا بادبادك مرا رها نميكني ؟

اين روزها خنده كار من نيست! چشمان خيسم را ميبندم دوباره به خاطر مي آورم خاطرات را , نگاه آخر ] آن خنده شيرين! من پناه مي برم به ياد او ! قلمم نمي آيد از نبودنش بنويسم ! من ماندم و نگاهش ! من ماندم و هوايش ! من ماندم و پژواك صدايش! من ماندم و بغضي كه از نبودنش دار قصاص برايم ساخته !

خيس تر از باران آسمان دلش تنگ است !

پ.ن : هيــــــــــــــــــــــــــس !