با يه حكمِ تخليه تو جيبِ كُت، با يه زن رو تختِ بخشِ دياليز،

با يه دختر كه داره بُر مي خوره، توي رختِ خواباي مرداي هيز،

ديگه فرقي نداره مهر ِ سجلِ تو چيه!

ديگه فرقي نداره عكسِ رو اسكناس كيه!


موقعي كه كليه ت حراج مي شه، وقتي كه خونِ رگاتو مي فروشي،

وقتي مجبوري كه از پشتِ شيشه با خودت حرف بزني با يه گوشي،

ديگه فرقي نداره دموكراسي، با اختناق!

زيرِ سايه ي درخت باشي، يا سايه ي چماق!


گرسنه كه باشي، مي توني دولا شي،

مي توني تسليمِ مترسكا باشي!

مي توني چشماتُ ببندي رو رگبار!

مي توني يه آجر باشي رو اين ديوار...


وقتي كه جا مي گيري تو يه سُرنگ، وقتي رؤياهاتو حاشا مي كني،

     وقتي كه غذاي بچه هاتو ازسطلاي زباله پيدا مي كني،

             ديگه فرقي نداره مهر ِ سجلِ تو چيه!

                           ديگه فرقي نداره عكسِ رو اسكناس كيه!


با گواهيِ يه فوت تو جيبِ كُت، با يه زن رو تختِ مُرده شورخونه،

با يه دختر كه حالا مدتيه ويروسِ ايدز تو رگاش فراوونه،

ديگه فرقي نداره دموكراسي، با اختناق!

زيرِ سايه ي درخت باشي، يا سايه ي چماق!

 

گرسنه كه باشي، مي توني دولا شي،

مي توني تسليمِ مترسكا باشي!

مي توني چشماتُ ببندي رو رگبار!

مي توني يه آجر باشي رو اين ديوار...


( يغما گلروئي)

واسه خدانوشت : خداي ِ بي مثال ـ من ؛ مرا در وجودت غرق كن .

دلتنگ نوشت : شمع ها هم به سوگت نشسته اند ؛ چه بي مهابا مي گريند ..........

سيد علي صالحي نوشت : من بدهكار هزار ساله ي بارانم ؛ آيا كسي ليوان ِ آبي دست من خواهد داد ؟

حافظ نوشت : من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه / هزار شكر كه ياران ِ شهر بي گنهند !

پ.ن : دلتنگ ِ بـارانـ ـم ؛ باران ِ چشم ها .

+ مامان خانومي ِ من بازنشسته شد ، بعد ِ 30 ســـــــــــال كار ، اولين كاري كه كرد هرچي چادر و مقنعه داشت انداخت دور ، چرا چادر بايد حالت اجبار پيدا كنه چرا بايد طوري بشه كه يه حالت تنفر ايجاد بشه ......